تبليغاتX
زندگی من احمد
سلام

امروز بعداز ۲ هفته باید برم دانشگاه. راستش یکم دلم براش تنگ شده چون تو این چندوقت بهش

عادت کرده بودم تازه از بیکاری تو خونه که بهتره.

این هفته میانترم اسمبلی هست. خدا کنه خوب امتحان بدم چون نمره اش تو پایانی تاثیر داره.

طنز مسافران باحال بودها. درباره ی سیستم های هرمی بود. با اینکه نامی از کوئست نبرد ولی تابلو

داشتن ار کاتالوگهای کوئست استفاده میکردن. وقتی حمید لولایی داشت با اون یارو تی وی نگاه میکرد

کاملا مشخص بود. کوئست وکیشن اینترنشنال. فکر کنم تا اخر عمرم این تجربه ام یادم نره.

شکست بدی بود...

چه شانسی داریم ها همه تعطیلی ها افتاد اول هفته . شنبه رو هم که تعطیل کردن کلاس های

دانشگاه من همه اش اخر هفته است . هیچی تعطیلی به ما نخورد.هر چند ۳ یا ۴ هفته دیگه اولین ترم

تموم میشه. خدا کنه با این وضعیت گند نزنم به امتحان.

راستی روز تولد من افتاد پنجشنبه . من متولد ۱۹ اذر هستم ولی اون روز تو دانشگاه هستم نمی تونم

پست بدم به خاطر همین روز تولدم رو با یکروز تاخیر یعنی روز جمعه تو وبم جشن میگیرم.

دوستانی که می دونن بیان... سعی می کنم پست جالبی برای اون روز بدم...

اما جالب تر اینکه شب همون جمعه اولین سالگرد ازدواج داداشم هست که قرار بیان خونه ما و همه

خانواده دور هم جمع باشیم و از طرفی ۲۳ اذر هم تولد خواهرم هست. چقدر شیر تو شیر شد

به هر حال باید روز جالبی باشه.  

تا حالا نشده برای من کسی تولد بگیره. راستش بچه که بودم به بقیه بچه ها حسودی ام میشد . چون

اخرین بچه خونه بودم و دیگه سنی هم از پدرمادر گذشته بود اونها هم که اصلا نمی دونن این کارها

یعنی چی. این اولین جشن تولد زندگی ام که خودم دارم برای خودم میگیرم.

می دونید پدر مادرها فکر می کنن همه چی فقط خوردن و پوشیدنه. وقتی تی وی گاهی اوقات درباره ی

نیازهای جنسی یا عاطفی بچه ها صحبت میکنه حتی این جرات رو به خودشون نمیدن که حداقل گوش

کنن . سریع کانال رو عوض می کنن. به خاطر همین هم هست که اکثر پسرها و دخترها با هم دوستن

چون تو خونه کسی از نظر عاطفی بهشون نزدیک نبوده. به هر حال اینم معضلیه که با چند خط نمیشه

درباره اش صحبت کرد.

خلاصه اینکه امروز رهسپار دانشگاهم...

تا روزهای بعد... 

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 9 آذر1388 و ساعت 12:5 |
سلام

حالتون خوبه؟

دیروز رفتم آزمون استخدام رو دادم. تو دانشگاه امیر کبیر زیر پل حافظ بود. تا حالا داخلش نرفته بودم

دانشگاه بزرگ و شیکی بود ولی خوب پوست آدم رو اونجا می کنن ولی در کل خوب بود.

ولی آزمونش خیلی سخت بود. فکر نمی کردم اینقدر سخت بگیرن. کنکور کارشناسی اینقدر سخت

نبود. فقط سیستم عامل و ساختمان رو خوب زدم. ذخیره بازیابی و برنامه نویسی اش رو سخت داده

بودند. مدار منطقی اش هم سخت بود. یکسری ها خوب تست می زدند یکسری ها هم الکی پر

می کردن. خلاصه یکم از امیدم کم شده. ولی خداکنه قبول کنن چون اگه قبول بشم خیلی رویاییه

خدایا خودت کمک کن...

از اون ور هم رفتم پاساژ علاالدین کمی چرخ زدم و یک فلش ۴ گیگا بایتی گرفتم چون فلش نداشتم و

خیلی بهش نیاز داشتم. یکم هم  فروشگاه های لوازم موسیقی رو دیدم. وای چه ارگ هایی...

دلم می مرد براشون. به جان خودم اگه کارم اوکی بشه با اولین حقوقم یک ارگ حرفه ای برای خودم

می خرم چون نوازندگی ارگ رو خیلی دوست دارم. دوهفته دیگه تولدمه براتون یکی ازعکس های

بچگی ام که در حال ارگ زدن هستم رو میزارم. تو این زمینه استعداد دارم.

اون پسره که قرار بود مارو ببره تو مجموعه شون مثل اینکه بالاسری شون مخش رو زدن و بی خیال شده

چون تماس نگرفت . اگه می رفتیم همه رو منفی می کردیم تا بیان بیرون ولی خوب نشد دیگه...

دیروز دایرکتم باهام تماس گرفته بود و می گفت داره هنوز تو کوئست کار می کنه و خوب پورسانت

میگیره. فکر کنم این حرفها رو میزد تا مثلا حال من و بگیره. منم گفتم خداروشکر انشا... بیشتر هم ببری

من که پام و دیگه اونجا نمیگذارم.

این هفته که داره میاد امتحان میانترم اسمبلی دارم. دارم می خونم تا حداقل این یکی رو گند نزنم.

زبان ماشین و اسمبلی یکی از درس های چرت و پرت رشته کامپیوتره که همه بچه های کامپیوتر ازش

می نالن. 

راستی پیشاپیش عید قربان رو بهتون تبریک میگم.

شاد و خرم باشید

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 6 آذر1388 و ساعت 15:39 |
سلام

جالبه بعد از مدتها آخر هفته رو خونه هستم. تقریبا از هفته دوم مهر همیشه دوشنبه تا پنجشنبه رو

دانشگاه بودم. راستش اوایل حال نمی کردم زیاد برم ولی الان که تقریبا افتادیم رو روال یکم بیشتر

دوست دارم دانشگاه باشم تا خونه . البته خوب این هفته دلیل صددرصد موجهی دارم که موندم.

این روزها بیشتر کتابهایی که برای آزمون کارشناسی بود رو می خوندم . سیستم عامل و ذخیره و

ساختمان البته کمی هم فارسی خوندم. چون قبلا اینها رو خونده بودم بیشتر جنبه ی یادآوری داشت.

از روی کارتم هم دیروز رفتم ۲ تا پرینت گرفتم. یکی برای جلسه امتحان و یکی هم برای استادمون

چون این هفته امتحان میانترم داشتم و نرفتم . بهش گفتم نمی تونم بیام گفت یک مدرک بیار که 

می خوای آزمون استخدام بدی تا منم نمره ات رو حذف نکنم.

دیشب نود رو دیدید این فردوسی پوره خیلی ادم ناکسیه  دیشب نصیرزاده و عنایت رو انداخته به

جون هم اونوقت خودش هههر هههر می خندید منم کلی خندیدم کلا دیشب شب خنده داری بود

چون طنز مسافران هم خنده دار بود.

راستی امروز سوم آذره . خبر امد خبری در راه است ...

شاید کسانی که خواننده همیشگی وب من هستن که خیلی کم اند بدونن چه خبره. البته خبر خیلی

مهمی هم توش نیست  ولی خوب بالاخره دیگه...  

روزش که شد کیک هم براتون می گذارم. البته به اضافه چندتا عکس از خودم و چندتا جوک خنده دار...

خلاصه یک روز بیشتر نیست که باید براش حرکت زد دیگه...

+ نوشته شده توسط احمد در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت 15:11 |
سلام

دیشب تقریبا ساعت ۱۱ بود که رسیدم. وقتی سوار مترو شدم اعلام کرد این اخرین حرکت قطاره.

اگه ۱۰ دقیقه دیر رسیده بودم گاوم زاییده بود.

نمی دونم چرا همه اش تو گروه بندی باید بیفتم گروه اخر. هر چقدر هم که با مسوول آموزش صحبت

کردم که راه من دوره قبول نکرد منم مجبور شدم کلاس رو نصفه کاره رها کنم تا بتونم زود برسم.

امتحان دیفرانسیل رو گند زدم. خدا رو شکر استاده گفت اونهایی که بد دادن تصحیح نمی کنم ولی باید

پایانی رو همه فصل هارو بخونن که این طوری ...میشم.

این هفته رو کلا نمیرم تا بشینم برای امتحان بانک درس بخونم. امروز کتابها رو از رفیقم گرفتم.

راستی اون دوستم که قرار بود برام وام ۲۰۰ بگیره اخر برام گرفت و امروز رفتم ازش گرفتم. خدارو شکر

در حاشیه امنیت قرار گرفتم و اگه قرار شد استخدام نشم و درسم رو ادامه بدم شهریه ترم بعدم جور

شد. خدا رو شکر...

راستی دوست همین رفیقم داره کوئست کار می کنه و بردمش پیش یکی از بچه ها تا باهاش حرف

بزنه بی خیال بشه. تا حدود زیادی تاثیر داشت ولی قرار شد جمعه برم دفترشون تو گیشا. باید خیلی

جالب باشه.

راستی تهران چقدر سردشده کاشان اینقدر سرد نبود. دیشب که رسیدم تهران یخ زدم. هوا یکدفعه ای

چقدر سرد شد.

زندگی منم همیشه تو برزخه. یک زمانی برزخ کنکور حالا برزخ کار... دانشگاه هم یک جور برزخه

دختره  هم همچنان نگاه می کنه. البته منم نگاه می کنم . خوب دیگه چه میشه کرد اون نگاه

می کنه خوب منم نگاه می کنم. البته اصلا نمی تونم چیزی بگم. نمی دونم تو اینده چی می خواد بشه

از خود تعریف نباشه یکم خوش تیپم بعضی اوقات فکر می کنم که شاید به خاطر تیپم یکم بهم نگاه

می کنه و فقط همین و اگه بخوام چیزی بگم شاید نه بگه و اونوقت که غرور من شکسته میشه

به همین دلیل سعی می کنم هیچ وقت چیزی نگم نه به اون و نه به هیچ دختر دیگه ای.

فعلا که تا دو هفته همدیگرو نخواهیم دید. ای کاش میشد مثل این طنز مسافران یک کاری کرد که بشه

ذهن ادمها رو خوند تا بشه افکارشون رو نسبت به خودت بفهمی. 

ولی با تمام این حرفها من خودم رو می شناسم. اینها همه اش افکار زیر سلطه احساس جوانانه است.

من نمی تونم با دختر دوست باشم یعنی نباید باشم. من باید تنها باشم. هر چند خوشگل باشم یا

نباشم خوش تیپ باشم یا نباشم موقعیتم خوب باشه یا نباشه.

اینها همه اش افکار رویایی است... 

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 29 آبان1388 و ساعت 19:37 |
سلام

از اونجا که فردا می خوام زودتر برم دانشگاه به خاطر همین اومدم امشب پستم رو بدم و فردا کلا نت

نیام و بشینم ریاضی دیفرانسیل بخونم و ساعت ۲یا۳ راه بیفتم برم دانشگاه تا جمعه...

واقعا این ریاضی درس بیخودیه نمی دونم اینهایی که ریاضی می خونن چطوری باهاش سروکله میزنن.

داداشه امشب اومده بود خونمون. می گفت درس های سیستم عامل پایگاه داده ها ذخیره و بازیابی

و همچنین ساختمان داده ها تو ازمون استخدام میاد. تقریبا درس هایی که تو کنکور کارشناسی

ناپیوسته میاد.اگه ۴ ماه پیش ازم کنکور می گرفتن غورتش می دادم ولی الان دیگه مباحث یادم رفته.

این هفته که برم دانشگاه احتمالا هفته بعد نرم و بشینم خونه و واسه آزمون بخونم. راستی کارتم رو

هم گرفتم باید پنجشنبه هفته بعد برم دانشگاه امیرکبیر چون اونجا ازمونش هست.

البته چیزی که هست اینکه این ازمون دقیقا روزیه که باید میان ترم درس گسسته رو هم بدم.

باید برم با استاده صحبت کنم و بگم میان ترم و نمیام ولی پایانی رو ازم از ۲۰ نمره بگیر.البته اگه قبول

کنه. یعنی خدا کنه که قبول کنه...

راستی دیروز صحنه بدی تو زندگی ام دیدم. یک موتوریه به بنده خدای نابینا زده بود و فرار کرده بود.

پشت سرش شکافته بود و خون از سرش می اومد  ملت اعصابشون خرد شده بود.

خدا نصیب کسی نکنه ولی تصادف خیلی چیز بدیه...

دوباره یکسری روزهای پر استرس داره برام بوجود میاد چون پنجشنبه هفته بعد یک روز سرنوشت ساز

تو زندگی ام خواهد بود. چون اگه تو این ازمون موفق بشم باز مسیر زندگی احمد عوض خواهد شد اما

بسوی یکی از مطمئن ترین مسیرها...

راستی فکر کنم باید منتظر جوش های عصبی روی صورتم باشم به خاطر استرس هفته بعد...

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم . . .                        زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس                       که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم . . .                        غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ                               گهی می سوزدم ، گه می نوازد

 

+ نوشته شده توسط احمد در یکشنبه 24 آبان1388 و ساعت 23:1 |
سلام

دوباره سرو کله ی من پیدا شد.

این هفته ارائه ام رو دادم . رفقا می گفتن با تسلط توضیح دادی . خودم قبلش فکر می کردم اونجا که

برم استرس منو میگیره ولی خوب خیلی راحت رفتم و توضیح دادم.

راستی این هفته که میاد امتحان ریاضی دیفرانسیل دارم. خدابیامرز شدم. لا مصب خیلی بیخوده.

البته همه بچه ها کلنگ میزنن چون کلا بچه هایی که فنی خوندن خیلی کم ریاضی خوندن به خاطر

همین ریاضی هاشون ضعیفه...

دیروز که داشتم بر میگشتم رفیقم بهم زنگ زد گفت یکی از دوستاش می خواد بره تو کوئست بیا

باهاش صحبت تا بلکه منصرف بشه. منم قبول کردم. ساعت ۳:۳۰ باهاش تو پارک نزدیک محلمون

قرار گذاشتم تا باهاش صحبت کنم. فقط می تونم تجربیاتم رو بگم و اگه تونستم متعاقدش کنم که نره...

امروز هم باید یک زنگ بزنم به داداشه تا ازش بپرسم تو ازمون استخدام از کجاها سوال میاد.

نمی دونم چی بشینم بخونم. ولی دعا کنید چون اگه قبول بشم خیلی خیلی عالی میشه...

البته یکم هم رویایی...

دیگه اتفاق خاصی تو این روزها نیفتاده...

راستی فکر میکردم دخترهای کاشان از اونجا که شهر مذهبی هستش خیلی سفت و سخت باشن

ولی نه مثل اینکه بلدن با پسرها هم صحبت کنن...

فعلا تا روزهای بعد...

 

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 13:53 |
سلام

همونطور که گفتم از ۲ یا ۳ هفته دیگه امتحان های میان ترم شروع میشه که این باعث شده نسبت

به قبل بیشتر درس بخونم. هر چند زیاد بکوب نبود ولی خوب برای شروع خوبه تا ذره ذره شروع کنم

به خوندن واقعی. این هفته که میرم ارائه دارم و باید برم پای تخته توضیح بدم. یکم استرس دارم به

خصوص اینکه نصف کلاس هم دخترن که اگه سوتی بدی خیلی ستم میشه. اسلایدهام رو با پاورپوینت

درست کردم و چهارشنبه باید ارائه بدم.

خدا کنه اون ۱۰ دقیقه سریع تموم بشه و راحت بیام بشینم.

عروسی دیشب بدک نبود. یعنی مثل عروسی های دیگه بود دیگه. بزن و برقص البته من که فقط نظاره گر

بودم . البته نه رقص  خانمها فکر منحرف نکنید منظورم رقصیدن اقایونه چون خودم اصلا رقصیدن رو دوست

ندارم فکر کنم تو عمرم ۲ یا ۳ بار بیشتر نرقصیده باشم که اخریش برای عروسی داداشم بود که البته بعد

ازاون دیگه نخواهم رقصید مگر اینکه... البته تا اون روز حالاها حالاها مونده چون طرز زندگی ام طوری

که به دختر بر نمی خورم البته اگه خود دخترها بزارن . مثل همین بابا که تو دانشگاه که اگه همینطوری

بخواهیم ادامه بدیم میریم تو مخ همیدیگه. البته خدا کنه اون روز نرسه که اخر بدبختیه...

به هر حال ما پسرها به نگاه های دخترها حساس هستیم دیگه.

راستی دیروز که با رفیقم قرار گذاشتم که درباره ی ارائه ام باهاش حرف بزنم چندتا فیلم ازش گرفتم.

یکی از فیلمها اسمش لولیتا بود. عجب فیلمی بود.خیلی حال کردم بهتون پیشنهاد می کنم این فیلم رو

حتما ببینید. مردی که عاشق یک دختر هم به عنوان عشق زندگی اش و هم به عنوان عشق پدرانه

باهاش رفتار می کنه. از طرفی باهاش سکس داره واز طرفی مواظبش که اسیب نبینه و وظایف پدرانه

رو در قبالش انجام میده هر چند در اخر فیلم اون دختر ازش جدا میشه ولی خیلی فیلم قشنگی بود.

مامانم برام الان یک لیوان اب هویج اورد چقدر حال داد. به به...

منچستر لعنتی هم که دیشب باخت رفت سوم. حیف شد تو عروسی بودم نتونستم بازی رو ببینم.

داداشه می گفت مثل اینکه دارن کارتهای ازمون استخدام بانک رو میدن. باید یکسری برم سایتشون

ببینم چه خبره. اصلا نمی دونم از چی می خوان امتحان بگیرن که بشینم یکم بخونم. خدیا نوکرتم

یک کاری کن قبول بشم و استخدام بشم. آینده ام تضمین میشه اگه قبول بشم.

خلاصه این روزهای ما هم اینطوری هاست...

فعلا تا روزهای بعد 

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 14:55 |
سلام

این هفته نسبت به هفته های قبل خیلی بهتر بود. چون شبها با بچه ها در حد دل درد می خندیدم.

البته نمی دونم این زندگی دانشجویی آیا تا آخر ادامه داره یا باید اون رو بعد از یک ترم تحصیل رهاش

کنم.

امتحان های میان ترمم داره یواش یواش شروع میشه . از دوهفته دیگه امتحان های ریاضی دیفرانسیل

ریاضی گسسته و زبان ماشین شروع میشه. دیگه این هفته درس خوندن رو شروع کردم.

این هفته هم باید برای درس شیوه ارائه برم پای تخته صحبت کنم. با دوستم امروز قرار دارم تا یک

موضوع خوب انتخاب کنم.

هوا تو کاشان خوب بود برعکس تهران که بابام می گفت بارون شدید می اومد.اونور بیشتر هوا افتابی

بود. البته به نظر زمستون های خیلی سردی داشته باشه.

تیم ملی نوجوانان دیشب باخت خیلی حالم گرفته شد ولی خوب بازم خوبه تا اینجا بالا اومدن.

پرسپولیس هم که خیر سرش یکی درمیون خوب بازی می کنه. البته از وقتی که یکی از بچه ها تلویزیون

آورده کمی بازی هارو هم نگاه می کنیم والبته سریال های تلویزیون.

 جشن هم که پیچیده شد چون حال بابای داماد خوب نبود ولی خوب یکشنبه شب عروسی رو افتادیم

ولی خوب خداکنه تا اون موقع اتفاق خاصی براش نیفته چون همه چی بهم میریزه.

راستی همچنان نگاه ها ادامه داره ...

خدایا کاری کن تا بین جنگ بین عقل و قلبم که خیلی سخته عقلم پیروز بشه.

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 14:6 |
سلام

برای وصل شدن به اینترنت چه بساطی کشیدم. اخه ما دو تا خط داریم که یکی اش برای منه که باهاش

اینترنت میام که بابائه دستکاری اش کرده بود و بهم ریخته بود که بعد از یک ربع سروکله زدن درست شد.

برای اینترنت اومدن هم باید عذاب کشید.

اتاقم رو عوض کردم و اومدم اتاق کوچیکه. کامپیوترم و تر وتمیز کردم و پوسترهام رو ماله چندتا خواننده و

عکس ماشین رو دوباره زدم رو دیوار و خالاصه الونک خوشگلی برای خودم درست کردم البته اگه بچه ها

بزارن بمونه.

راستی مستند دیشب رو دیدید. هر چند تلویزیون کمی با اغماض نشون می داد ولی خوب حقیقت

بود دیگه. دیشب داشتم فکر می کردم... (شکایتی خیالی از احمد)

با چندتا دختر صحبت می کنن...

شاکی اول : خانم چی شد که این اتفاق براتون افتاد؟ اصلا نمی تونم حرف بزنم اقای قاضی (گریه

می کنه. مامانش من و نفرین می کنه) اقای قاضی به طور اتفاقی با وبلاگ این نامرد گرگ صفت اشنا

شدم(احمد : نوکرم جیگرتو). خفه شو ...

تو وبلاگش احوال زندگی اش رو می نوشت . می گفت داره برای مهندسی کامپیوتر درس می خونه...

می گفت قراره تو بانک استخدام بشه.می گفت تا حالا با هیچ دختری دوست نشده . منم یواش یواش

جذبش شدم. از طریق ایدی اش با من چت می کرد.

 همه اش به من ابراز علاقه می کرد(احمد : ای تو روحت من تا حالا اسم کوچیکت رو هم صدا

نکردم ااااااااااااااا من بهت ابراز علاقه کردم؟؟) بله اقای قاضی با این حرفهاش با من قرار گذاشت و من وبرد

به یک متروکه..............

شاکی دوم : آقای قاضی ایشون از طریق وبم با من ارتباط برقرار کردو ذره ذره خودش رو به من نزدیک

کرد. می گفت بچه تهران از موقعیت مالی خوبی برخورداره و دنبال یک دختر نجیب برای دوستی میگرده

چون که می گفت تا حالا با هیچ دختری دوست نشده و می خواد یک عشق همیشگی داشته باشه

منم یواش یواش گول حرفهاش رو خوردم و باهاش قرار گذاشتم. یک روز من و به خونه یکی از دوستانش

برد و با چندتا از دوستاش به من تعرض شد...

.

.

.

.

شاکی ۱۰۰۰ام :...

صحبتی با متهم : اقای الف چه شد که این کارو کردی؟ دوست داشتم به تو چه؟ اصلا شر و ور بگی

تورو هم اغفال می کنم همینی که هست دوست داشتم !!! می خواستن قرار نزارن مگه من

اجبارشون کردم. خودشون اومدن...

حکم قاضی : با توجه به اظهارات شاکی ها و متهم دادگاه حکم خود رو اینچنین اعلام می دارد...

تمام این خانمها به عقد اقای الف در میان... تا دیگه از اینترنت با کسی قرار نزارن.

نوکرم اقای قاضی (اقای قاضی : احمد جون طریقه وبلاگ زدن و ایدی ساختن رو هم

به منم بگو احمد : نوکرم بیا دادا بیا بابا...)

برای خودم نویسنده هم هستم ها...

راستی گور به گورشون قسمت نظر سنجی وبگذر فیلتر شده. خاک تو سرشون که همه چی رو فیلتر

می کنن. اگه درست نکنن مجبور میشم قسمت نظر خواهی وبم رو بردارم.

باید تا روز های بعد منتظر موند. راستی اخر هفته جشن برای دختر دایی ام هست  اخه هفته بعد

عروسی اش هست. پنجشنبه که از دانشگاه میام باید مستقیم برم خونشون...

فعلا بای تا روزهای بعد که برگردم

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 15:44 |
سلام

دوباره بعداز چند روزی دوری برگی دیگر به این دفترچه خاطراتم رو دارم اضافه می کنم.

این هفته نسبت به هفته های قبل راحت تر برام گذشت. چون که یکی از بچه ها تلویزیون آورد و یکی

دیگه پلی استیشن و خلاصه اینکه دیگه مثل هفته های قبل حوصله مون تو خونه سر نمیره.

این استادها هم خیلی تعطیل اند. همه فقط میان درس میدن و ماهم اصلا حس خوندن نداریم.

راستی برای استخدام تو بانک ثبت نام کردم و فعلا تایید شدم. ۲۵ همین ماه کارت میدن تا برم امتحان

بدم و اگه قبول بشم میرم برای مصاحبه حضوری که البته اگه به این مرحله برسم داداشه هوام رو

داره. یک ماه دیگه ازمون هستش. وای که اگه قبول بشم چی میشه ولی خوب باید فعلا مهندسی

رو بزارم کنار ولی بعدا حتما ادامه تحصیل میدم چون باید حتما در رشته خودم حداقل مدرک کارشناسی

رو بگیرم. راستی تو کاشان میگن انفولانزا زیاد شده به طوری که مدارسشون تعطیل شده خدا کنه

دانشگاه رو هم تعطیل کنن.

دیشب بازیگران سریال دلنوازان رو آورده بودن تلویزیون ولی جالبه بازیگرهای زن رو اصلا نشون نمی دادن.

خوب اخه یکی نیست بگه اخه ... مگه مجبورید بازیگر رو دعوت کنید بعد نشون ندید ای ... تو اون ...

ببخشیدها اعصاب ادم رو الکی خط خطی می کنن.

اخرین کلاس روز پنجشنبه رو پیچوندم چون دیدم داره به گروه ۱ چرت و پرت درس میده . منم گفتم

می خواد مارو تا ساعت ۷ نگه داره که اینها رو بگه بی خیال بابا خلاصه برگشتم... اخه متاسفانه

پنجشنبه ها گروه ۲ هستم و باید تا ساعت ۷ بمونم.

راستی من به دخترها اصلا متلک نمی اندازم چون اصلا خوشم نمیاد ولی اگه از چهره کسی خوشم

بیاد نگاه می کنم. هفته پیش یکم به یک دختر نگاه کردم . محجبه بودها ولی چشم های قشنگی

داشت که مثل اینکه متوجه شده چون یکی دوبار تو راهرو و سرکلاس زیرچشمی نگام می کرد که

متوجه شدم و سریع روش رو برمی گردوند

نمی خوام بهش چیزی بگم ولی خوشم میاد نگاهش کنم. چهره معصومانه داره. میمیرم واسه چهره

معصومانه . خیلی دوست دارم... 

این روزهای منم اینطور گذشته...

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 19:29 |