تبليغاتX
زندگی من احمد
سلام

همونطور که گفتم از ۲ یا ۳ هفته دیگه امتحان های میان ترم شروع میشه که این باعث شده نسبت

به قبل بیشتر درس بخونم. هر چند زیاد بکوب نبود ولی خوب برای شروع خوبه تا ذره ذره شروع کنم

به خوندن واقعی. این هفته که میرم ارائه دارم و باید برم پای تخته توضیح بدم. یکم استرس دارم به

خصوص اینکه نصف کلاس هم دخترن که اگه سوتی بدی خیلی ستم میشه. اسلایدهام رو با پاورپوینت

درست کردم و چهارشنبه باید ارائه بدم.

خدا کنه اون ۱۰ دقیقه سریع تموم بشه و راحت بیام بشینم.

عروسی دیشب بدک نبود. یعنی مثل عروسی های دیگه بود دیگه. بزن و برقص البته من که فقط نظاره گر

بودم . البته نه رقص  خانمها فکر منحرف نکنید منظورم رقصیدن اقایونه چون خودم اصلا رقصیدن رو دوست

ندارم فکر کنم تو عمرم ۲ یا ۳ بار بیشتر نرقصیده باشم که اخریش برای عروسی داداشم بود که البته بعد

ازاون دیگه نخواهم رقصید مگر اینکه... البته تا اون روز حالاها حالاها مونده چون طرز زندگی ام طوری

که به دختر بر نمی خورم البته اگه خود دخترها بزارن . مثل همین بابا که تو دانشگاه که اگه همینطوری

بخواهیم ادامه بدیم میریم تو مخ همیدیگه. البته خدا کنه اون روز نرسه که اخر بدبختیه...

به هر حال ما پسرها به نگاه های دخترها حساس هستیم دیگه.

راستی دیروز که با رفیقم قرار گذاشتم که درباره ی ارائه ام باهاش حرف بزنم چندتا فیلم ازش گرفتم.

یکی از فیلمها اسمش لولیتا بود. عجب فیلمی بود.خیلی حال کردم بهتون پیشنهاد می کنم این فیلم رو

حتما ببینید. مردی که عاشق یک دختر هم به عنوان عشق زندگی اش و هم به عنوان عشق پدرانه

باهاش رفتار می کنه. از طرفی باهاش سکس داره واز طرفی مواظبش که اسیب نبینه و وظایف پدرانه

رو در قبالش انجام میده هر چند در اخر فیلم اون دختر ازش جدا میشه ولی خیلی فیلم قشنگی بود.

مامانم برام الان یک لیوان اب هویج اورد چقدر حال داد. به به...

منچستر لعنتی هم که دیشب باخت رفت سوم. حیف شد تو عروسی بودم نتونستم بازی رو ببینم.

داداشه می گفت مثل اینکه دارن کارتهای ازمون استخدام بانک رو میدن. باید یکسری برم سایتشون

ببینم چه خبره. اصلا نمی دونم از چی می خوان امتحان بگیرن که بشینم یکم بخونم. خدیا نوکرتم

یک کاری کن قبول بشم و استخدام بشم. آینده ام تضمین میشه اگه قبول بشم.

خلاصه این روزهای ما هم اینطوری هاست...

فعلا تا روزهای بعد 

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 14:55 |
سلام

این هفته نسبت به هفته های قبل خیلی بهتر بود. چون شبها با بچه ها در حد دل درد می خندیدم.

البته نمی دونم این زندگی دانشجویی آیا تا آخر ادامه داره یا باید اون رو بعد از یک ترم تحصیل رهاش

کنم.

امتحان های میان ترمم داره یواش یواش شروع میشه . از دوهفته دیگه امتحان های ریاضی دیفرانسیل

ریاضی گسسته و زبان ماشین شروع میشه. دیگه این هفته درس خوندن رو شروع کردم.

این هفته هم باید برای درس شیوه ارائه برم پای تخته صحبت کنم. با دوستم امروز قرار دارم تا یک

موضوع خوب انتخاب کنم.

هوا تو کاشان خوب بود برعکس تهران که بابام می گفت بارون شدید می اومد.اونور بیشتر هوا افتابی

بود. البته به نظر زمستون های خیلی سردی داشته باشه.

تیم ملی نوجوانان دیشب باخت خیلی حالم گرفته شد ولی خوب بازم خوبه تا اینجا بالا اومدن.

پرسپولیس هم که خیر سرش یکی درمیون خوب بازی می کنه. البته از وقتی که یکی از بچه ها تلویزیون

آورده کمی بازی هارو هم نگاه می کنیم والبته سریال های تلویزیون.

 جشن هم که پیچیده شد چون حال بابای داماد خوب نبود ولی خوب یکشنبه شب عروسی رو افتادیم

ولی خوب خداکنه تا اون موقع اتفاق خاصی براش نیفته چون همه چی بهم میریزه.

راستی همچنان نگاه ها ادامه داره ...

خدایا کاری کن تا بین جنگ بین عقل و قلبم که خیلی سخته عقلم پیروز بشه.

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 14:6 |
سلام

برای وصل شدن به اینترنت چه بساطی کشیدم. اخه ما دو تا خط داریم که یکی اش برای منه که باهاش

اینترنت میام که بابائه دستکاری اش کرده بود و بهم ریخته بود که بعد از یک ربع سروکله زدن درست شد.

برای اینترنت اومدن هم باید عذاب کشید.

اتاقم رو عوض کردم و اومدم اتاق کوچیکه. کامپیوترم و تر وتمیز کردم و پوسترهام رو ماله چندتا خواننده و

عکس ماشین رو دوباره زدم رو دیوار و خالاصه الونک خوشگلی برای خودم درست کردم البته اگه بچه ها

بزارن بمونه.

راستی مستند دیشب رو دیدید. هر چند تلویزیون کمی با اغماض نشون می داد ولی خوب حقیقت

بود دیگه. دیشب داشتم فکر می کردم... (شکایتی خیالی از احمد)

با چندتا دختر صحبت می کنن...

شاکی اول : خانم چی شد که این اتفاق براتون افتاد؟ اصلا نمی تونم حرف بزنم اقای قاضی (گریه

می کنه. مامانش من و نفرین می کنه) اقای قاضی به طور اتفاقی با وبلاگ این نامرد گرگ صفت اشنا

شدم(احمد : نوکرم جیگرتو). خفه شو ...

تو وبلاگش احوال زندگی اش رو می نوشت . می گفت داره برای مهندسی کامپیوتر درس می خونه...

می گفت قراره تو بانک استخدام بشه.می گفت تا حالا با هیچ دختری دوست نشده . منم یواش یواش

جذبش شدم. از طریق ایدی اش با من چت می کرد.

 همه اش به من ابراز علاقه می کرد(احمد : ای تو روحت من تا حالا اسم کوچیکت رو هم صدا

نکردم ااااااااااااااا من بهت ابراز علاقه کردم؟؟) بله اقای قاضی با این حرفهاش با من قرار گذاشت و من وبرد

به یک متروکه..............

شاکی دوم : آقای قاضی ایشون از طریق وبم با من ارتباط برقرار کردو ذره ذره خودش رو به من نزدیک

کرد. می گفت بچه تهران از موقعیت مالی خوبی برخورداره و دنبال یک دختر نجیب برای دوستی میگرده

چون که می گفت تا حالا با هیچ دختری دوست نشده و می خواد یک عشق همیشگی داشته باشه

منم یواش یواش گول حرفهاش رو خوردم و باهاش قرار گذاشتم. یک روز من و به خونه یکی از دوستانش

برد و با چندتا از دوستاش به من تعرض شد...

.

.

.

.

شاکی ۱۰۰۰ام :...

صحبتی با متهم : اقای الف چه شد که این کارو کردی؟ دوست داشتم به تو چه؟ اصلا شر و ور بگی

تورو هم اغفال می کنم همینی که هست دوست داشتم !!! می خواستن قرار نزارن مگه من

اجبارشون کردم. خودشون اومدن...

حکم قاضی : با توجه به اظهارات شاکی ها و متهم دادگاه حکم خود رو اینچنین اعلام می دارد...

تمام این خانمها به عقد اقای الف در میان... تا دیگه از اینترنت با کسی قرار نزارن.

نوکرم اقای قاضی (اقای قاضی : احمد جون طریقه وبلاگ زدن و ایدی ساختن رو هم

به منم بگو احمد : نوکرم بیا دادا بیا بابا...)

برای خودم نویسنده هم هستم ها...

راستی گور به گورشون قسمت نظر سنجی وبگذر فیلتر شده. خاک تو سرشون که همه چی رو فیلتر

می کنن. اگه درست نکنن مجبور میشم قسمت نظر خواهی وبم رو بردارم.

باید تا روز های بعد منتظر موند. راستی اخر هفته جشن برای دختر دایی ام هست  اخه هفته بعد

عروسی اش هست. پنجشنبه که از دانشگاه میام باید مستقیم برم خونشون...

فعلا بای تا روزهای بعد که برگردم

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 15:44 |
سلام

دوباره بعداز چند روزی دوری برگی دیگر به این دفترچه خاطراتم رو دارم اضافه می کنم.

این هفته نسبت به هفته های قبل راحت تر برام گذشت. چون که یکی از بچه ها تلویزیون آورد و یکی

دیگه پلی استیشن و خلاصه اینکه دیگه مثل هفته های قبل حوصله مون تو خونه سر نمیره.

این استادها هم خیلی تعطیل اند. همه فقط میان درس میدن و ماهم اصلا حس خوندن نداریم.

راستی برای استخدام تو بانک ثبت نام کردم و فعلا تایید شدم. ۲۵ همین ماه کارت میدن تا برم امتحان

بدم و اگه قبول بشم میرم برای مصاحبه حضوری که البته اگه به این مرحله برسم داداشه هوام رو

داره. یک ماه دیگه ازمون هستش. وای که اگه قبول بشم چی میشه ولی خوب باید فعلا مهندسی

رو بزارم کنار ولی بعدا حتما ادامه تحصیل میدم چون باید حتما در رشته خودم حداقل مدرک کارشناسی

رو بگیرم. راستی تو کاشان میگن انفولانزا زیاد شده به طوری که مدارسشون تعطیل شده خدا کنه

دانشگاه رو هم تعطیل کنن.

دیشب بازیگران سریال دلنوازان رو آورده بودن تلویزیون ولی جالبه بازیگرهای زن رو اصلا نشون نمی دادن.

خوب اخه یکی نیست بگه اخه ... مگه مجبورید بازیگر رو دعوت کنید بعد نشون ندید ای ... تو اون ...

ببخشیدها اعصاب ادم رو الکی خط خطی می کنن.

اخرین کلاس روز پنجشنبه رو پیچوندم چون دیدم داره به گروه ۱ چرت و پرت درس میده . منم گفتم

می خواد مارو تا ساعت ۷ نگه داره که اینها رو بگه بی خیال بابا خلاصه برگشتم... اخه متاسفانه

پنجشنبه ها گروه ۲ هستم و باید تا ساعت ۷ بمونم.

راستی من به دخترها اصلا متلک نمی اندازم چون اصلا خوشم نمیاد ولی اگه از چهره کسی خوشم

بیاد نگاه می کنم. هفته پیش یکم به یک دختر نگاه کردم . محجبه بودها ولی چشم های قشنگی

داشت که مثل اینکه متوجه شده چون یکی دوبار تو راهرو و سرکلاس زیرچشمی نگام می کرد که

متوجه شدم و سریع روش رو برمی گردوند

نمی خوام بهش چیزی بگم ولی خوشم میاد نگاهش کنم. چهره معصومانه داره. میمیرم واسه چهره

معصومانه . خیلی دوست دارم... 

این روزهای منم اینطور گذشته...

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 19:29 |
سلام

چقدر این روزها زود میگذره! هنوز نیومده دوباره باید برم.  حال نمیده دوران کاردانی بیشتر حال میداد

اگه با یکی از بچه های دوره ی کاردانی بودیم خیلی ردیف بود.

تو این چند روز که خونه بودم یکمی درس خوندم . ریاضی هاش به خصوص امارواحتمالات و همچنین

دیفرانسیل واقعا سخت هستن.

دیروز با رفیقم رفتیم بالاخره کتونی گرفتیم. من دیر به دیر خرید میکنم و در خرید کردن هم خیلی بد

پسندم به طوری که شاید ۳ روز تهران رو میگردم ولی اخر هیچی نمی خرم ولی خوب اگه بخرم واقعا

با سلیقه می خرم. یک کتونی گرفتم خیلی توپه رفیقم هم طلبه شده از همین مدل یکی بخره. قیمتش

تا ۶۰ تومن هم بود ولی کشوندیم زیر ۳۰ و آخر خریدیم.

 راستی داداشم برای کار سایت بانک مرکزی رو بهم داد رفتم ثبت نام کردم و حالا باید کارتم رو بگیرم.

فکر کنم تو همین آبان ماه هم امتحانش باشه. احساس می کنم داداشه خیلی دستش بازه که برام

ردیف کنه چون اونجا رفیق زیاد داره ولی بهم قول ۱۰۰٪ نمیده. میگه فعلا درس ات رو بخون و این رو هم

امتحان بده اگه قبولت کردن که بخوان استخدامت کنن اون وقت اگه خواستی فعلا مهندسی رو ول کن

بیا استخدام بشو بعدا دوباره کنکور بده. ولی خوب هنوز هیچی قطعی نیست و نمیشه درباره اش با

قاطعیت صحبت کرد.

راستی فیلم دلنوازان رو می بینید؟؟؟ با پسره خیلی حال کردم. دختره خیلی نامرد بود. پسره به

خاطرش از پول و خانواده و همه چی گذشت ولی اون نامرد بهش خیانت کرد. دمش گرم باید اینقدر

عذابش بده تا دق مرگ بشه. سزای کسی با احساسات دیگرون بازی می کنه بدتر ازاین باید باشه.

بعضی موقع ها فکر می کنم اگه یک دختری بخواد تو زندگی من و بازی بده چه جوری جوون مرگش کنم

چون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی به این مورد حساسم.

راستی به تازگی ابی برای کنسرتش با شادمهر عقیلی یک اهنگ خونده که خیلی باهاش حال کردم.

وقتی گوش می کنم سریع تحت تاثیر قرار میگیرم. البته خودت هم می دونید که من طرفدار ابی ام و با

صداش خیلی خیلی حال می کنم. غمگین می خونه... خیلی غمگین

منو حالا نوازش کن            که اين فرصت نره از دست
شايد اين اخرين باره            که اين احساسه زيبا هست
منو حالا نوازش کن            همين حالا که تب کردم
اگه لمسم کني شايد         به دنياي تو برگردم
هنوزم ميشه عاشق بود     تو باشي کاره سختي نيست
بدون مرز با من باش           اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دمه رفتن            تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم        ميدونم قسمتم اينه

 

 

فعلا خداحافظ تادیدار بعدی

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 15:39 |
سلام

خوب هستید؟؟؟

بعد از سه روز دوری از تهران دوباره برگشتم. توتاکستان که برای دوره ی کاردانی اونجا می موندیم

خیلی حال می داد به طوری که خداخدا می کردیم تا اول هفته بشه و بریم واونجا ولی نمی دونم چرا

اینجا حال نمیده!!! همه اش دوست دارم پنجشنبه شب زودتر بشه و گوله برگردم خونه. شاید به خاطر

اینکه اونجا رفیق دلی ندارم. بچه های هم خونه بچه های خوبی هستن ولی رفقای دوره ی کاردانی

چیز دیگه ای بودند . هر چند هنوز که هنوزه با هم درارتباطیم و هر چند وقت یکبار با هم بیرون میریم.

استادها میان و فقط درس میدن. خدا به دادم برسه چه جوری می خوام این درسها رو پاس کنم.

اولین شب املت درست کردیم که نصف ماهی تابه سوخت چون زیرش خیلی زیاد بود و دومین شب

هم سوسیس سیب زمینی درست کردیم که تو روغن غرق بود هر چند من از غذاهای چرب خوشم

میاد. شاید به خاطر همینه که صورتم جوش میزنه. گاهی اوقات هم صورتم جوش های عصبی میزنه

که خیلی وحشتناکن. البته الان خوبه و زیاد نیستن ولی اگه اعصابم خط خطی بشه یا استرس داشته

باشم صورتم به هم میریزه.

خیر سرشون قراره از هفته ی بعد غذا بدن . تو این ۲ هفته که به اندازه ی تمام عمر ساندویچ خوردیم.

راستی برادر بزرگم که تو بانکه امروز بهم زنگ زد و درباره ی کار باهام صحبت کرد. امکان داره بخوام به

خاطر کار درسم رو رها کنم. البته اینها هنوز فقط در حد صحبت هست و هنوز چیزی قطعی نشده ولی

شاید تو این یکی دوماه دوباره روال زندگی من زیرو رو بشه.

امروز یکم ریاضی گسسته خوندم. یک دختره میاد بهمون درس میده. بچه ها نمیفهمن سوال کجا شروع

میشه و جواب کی تموم حالا خودتون حدس بزنید چی داریم می کشیم.

خلاصه تو این دوسه روز دلم برای خلوتگاهم خیلی تنگ شده بود اخه یکم بهش عادت کردم.

فعلا که چند روز تهرانم و می تونم هر روز بهش سر بزنم.

تا روزهای بعد...

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 16:44 |
سلام

با آرزوی شادکامی

تو این چند روز گذشته زندگی ام روال عادی داشته...

دیروز پیش یکی از دوستان صمیمی ام بودم که خدمت میره و هر ۲ماه یکبار میاد تهران. تا حدود دوماه

دیگه خدمتش تموم میشه. راستی فکر کنم کارت معافیتم آذرماه بیاد. تلویزیون که اینطوری می گفت.

این دوستم دنبال اهنگ و موسیقی و یک ارگ داره و واقعا تو این چندوقت خیلی پیشرفت کرده و چندتا

کار برام اجرا کرد که خیلی حال کردم. خدارو چه دیدی یکدفعه دیدی این دوستم یک اهنگ ساز معروف

تو ایران شد که خدا کنه بشه. من خودم نوازندگی رو دوست دارم ولی اون تنظیم رو بیشتر دوست داره.

اگه پول دستم بیاد یک ارگ می خرم. بچه که بودم یک ارگ کوچیک داشتم که اتفاقا عکسی باهاش

دارم که بعدا براتون می گذارم. تعریف از خود نباشه بچه با استعدادی بودم که همه اش نابود شد.

نقاشی ام خیلی خوب بود که هنوز هم خوبه ولی پشتش رو نگرفتم. تو ارگ زدن استعداد داشتم که

شهید شد و خودم دوباره می خوام دنبالش رو بگیرم. فوتبالم خوب بود و تو دبستان و راهنمایی کاپیتان

تیم مدرسه بودم که اونم به فنا رفت. خانواده هم عقلشون کار نکرد تا من و بفرستن دنبال این

استعدادهام ولی خوب چه میشه کرد . فقط تونستم خودم رو تو درس خوندن نگه دارم و تا این مقطع

بالا بیام. باز خدارو شکر همین هم هست . یکسری از دوستام که همین درس و هم رها کردن.

بالاخره بعد از چندروز کشتی گرفتن با خودم تونستم نیم ساعت امارواحتمالات بخونم. نمی دونم چرا

اصلا حس درس خوندن نیست. شاید به خاطر اینکه اول ترم هستش  اینطوری باشه یا شاید هم به

خاطر اینکه تا امتحانها خیلی مونده و فعلا امروز و فردا می کنم.

دوباره روز جداشدن از این دفترچه خاطرات فرا رسید. امروز باید برم کاشان و تا جمعه به خلوتگاهم

دسترسی ندارم. روز سوم یعنی روز پنجشنبه که میرسه خیلی دوست دارم سریع برگردم تهران.

نمی دونم چرا اینطوریه اخه تو دوره ی کاردانی یک هفته هم می موندم خیالی نبود ولی الان روز اخر

دیگه می خوام فرار کنم. شاید به خاطر اینکه هنوز دوست دلی اونجا ندارم. خلاصه اینکه تا سه روز از

دفترچه خاطراتم جدا میشم. اینجا رو خیلی دوست دارم حرفهای دلم رو تا اونجایی که میشه می نویسم

راستی این روزها خیلی تو فاز هایده هستم...

باسکوت زیرکانه من و فریاد زدی
با چشمات دوست دارم رو توگوشم داد زدی
با نگاه عاشقانه مست مستم کردی
بی می و جام و سبو باده پرستم کردی
الهی الهی تا نفس تو سینه هست بمونی برای من...

بعداز ابی جزو چند خواننده محبوب من هستش.

خدارو شکر...

(این شکرگذاری به خاطر یک مسئله سکرت بین من و خداست که هوا من و توکارها هر چندجزیی داره)

تا جمعه خداحافظ...

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 27 مهر1388 و ساعت 15:24 |
سلام

با آرزوی سلامتی

نامردها این پنجشنبه رو تعطیل نکردن منم که سرکلاس نرفته بودم حتما استادها اومدن سرکلاس و

درس دادن. از رفیقم همدانشگاهی یک سیدی اهنگ گرفتم که اهنگ ازکرخه تا راین توش هست.

خیلی اهنگ ردیفی هستش که خیلی وقت بود دنبالشم بودم تا گیر آوردم.

دیروز با بچه های دوره ی کاردانی رفتیم پارک و کلی بگوبخند . بعد ۴یا ۵ ماه بود که دور هم جمع بودیم.

خیلی حال داد.برای اولین بار ذرت مکزیکی هم خوردم. هی بدک نبود ولی اون قد هم که میگفتن

خوشمزه نبود ولی خوب بدک هم نبود. 

می خوام بشینم درس بخونم ولی نمی دونم چرا اصلا حسش نیست . اصلا این روزها تو فاز درس

خوندن نیستم. اونم چه درسی امارو احتمالات و ریاضی گسسته و دیفرانسیل و از این چرت و پرتها.

نمی دونم از کی سرماخوردگی گرفتم بیشتر ابریزش بینی دارم که اعصاب خوردکن هستش.

راستی امروز مستندی تلویزیون نشون داد درباره ی ماجراجویی تو ایران که حادثه کشته شدن اون

بنده خدا موتور سوار و نشون داد که کشته شد. خیلی تاسف اور بود . هر کی می دید حالش گرفته

میشد. خدابیامرزتش...

خلاصه اینکه تو این روزهای من اتفاق خاصی نیفتاده و هر چی که هست روزمرگی های عادی همه

ادم هاست.

فکر کنم بازی پیروزی هم شروع شده باشه . زیاد پر حرفی نمی کنم تا بتونم بازی رو هم ببینم.

پیروز باشید

تا روزهای بعد

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 24 مهر1388 و ساعت 13:0 |
سلام

من تو شهر های امریکا ۳تا رو از همه بیشتر دوست دارم. نیویورک لس انجلس و لاس وگاس که این

آخری آخرشه...

الان یک فیلم امریکایی می دیدم که دختری از شهری میاد  لاس وگاس برای رقاصه شدن که اتفاقاتی

براش می افته که آخر مجبور میشه برگرده شهر خودش.

جدا از صحنه هایی که برهنه جلوی فیلم ظاهر میشدن در کل فیلم جالبی بود.مثلا تو فیلم دوست این

دختر دلداده یک هنرمنده که وقتی اون و در یک جشن میبینه شروع می کنه به ماچ و بوسه و وقتی

باهم دریک اتاق خالی میرن اون هنرمند(مثلا هنرمند بود ولی حیوان بود) با ۲ مرد قوی هیکل به طرز

وحشتناکی بهش تعرض می کنن اینها که مرد نیستن جانوری هستن از سگ کمتر و شبیه ادمان

ولی در کل امریکا و به خصوص لاس وگاس خیلی شهر دلیه

اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است

از پنجشنبه که اومدم یا پای کامپیوتر ونتم یا با بروبچ بیرون. دیروز با رفیقم رفتیم دنبال لباس. یک تیشرت

گرفتم و کتونی موند. با هم رفتیم پلاسکو از یک کتونی خوشم اومد رفتیم پرسیدیم و بعداز سلام و

علیک و تعارف یارو قیمت و گفت!!! فکر می کنید چند؟؟؟  ۲۵۰ هزارتای ناقابل  ولی کتونی بودها.

اخرش بود . خیلی توپ بود ولی خوب پولش هم توپ بود 

بعد از این هفته که رفتم دانشگاه دوباره با دوستم باید بریم گمرک . راستی یادم رفت که بگم من چقدر

بدپسندم. هر وقت برای مناسبتی می خوام خرید کنم باید از یک ماه قبل تهرانگردی رو شروع کنم اونم

تازه ۱۰۰٪ معلوم نیست که جنسی رو پسند کنم یا نه. رفیقم دیروز دیگه نزدیک بود قاطی کنه.

اخه خیلی سخت پسندم

شبش هم با ۳ تای دیگه از رفقا رفتیم فرحزاد. جای شما خالی خیلی حال داد. ماشا... هزارماشا...

بچه های بالاشهر با دوست دخترها اومده بود لاو بترکونن امریکا کیلو چنده بابا اگه بدونید یکسری

تو همین ایران خودمون چه جوری میان بیرون. پریروز با دوستم تو مترو بودیم که یک دفعه یک دختره

از روبروم رد شد. بنده خدا یک مانتو پوشیده بود تا زیره ناف مبارک فکر کنم مانتو رو زیاد شسته بوده

اب رفته بعد بنده خدا پول نداشته بره یکی دیگه بخره ما هم سر رو انداختیم پایین و صلوات فرستادیم

و ذکر گفتیم به موهاتون قسم

راستی داداشه قول داده بود اگه قبول بشم برام یک لب تاپ بخره به نظرم فکر نمی کرده که قبول

بشم چون فقط بهم یک تراول ۵۰تایی داد. پیش خودم گفتم خوب اخه مجبورید قولی بدید که بعدا توش

گیر کنید. البته منم زیاد ناراحت نشدم . حالا اون یک حرفی زده بود دیگه . حرف هم که باده هواست

چهارشنبه تعطیله خدا کنه پنجشنبه رو هم تعطیل کنن چون درس های سختی تو اون روز دارم و

نمی تونم بپیچونم ولی اخه امشب برم فردا برمیگردم و دوباره حسش نیست پنجشنبه این راه رو برم.

خدایا خودت یک کاری کن بزن تو سر این احمدی نژاد تا بلکه ام هم پنجشنبه رو تعطیل کنه.

شماها هم دعا کنید بلکه یک فرجی بشه...

امروز پیش مامانم طریقه ی پخت ماکارونی رو یاد گرفتم تا رفتم کاشان درست کنم. وای چه شود

دستپخت احمد. همه بچه ها رو میفرستم بیمارستان. البته راهش اسون بود ولی خوب اونم برای

خودش یک فوت و فنی داره دیگه. این هفته که نمیشه ولی تو هفته های آتی درستش می کنم تا

ببینم چی کاره ام!!!

خلاصه اینکه این روزهای پاییزی من اینطوری میگذره . ای کاش همیشه تو همین فصل پاییز

می موندیم.  

اینم چند بیت شعر قشنگ اگه دوست داشتید بخونید... خیلی قشنگه

 

تو اگه پرنده باشی چشم های من آسمونه

راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز

با صدایه ساز خسته تر کنم گلوی آواز

من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه

قصه ی مرگ و جدایی تو کتابها جا می مونه...

+ نوشته شده توسط احمد در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 12:45 |

سلام

یک هفته ای بود که ننوشته بودم که فکر میکنم خیلی طولانی بود البته این رو هم بگم که اخر هفته

دانشگاه بودم و اصلا تهران نبودم.

اما تو این یک هفته چه گذشت...

اول هفته رفتم تاکستان ومدرک فوق دیپلمم رو گرفتم. احساس خوبی داشتم وقتی حاصل تلاش 2

ساله ی خودم رو دردست داشتم. نفر دوم اموزشکده ی با یک لوح تقدیر خیلی نیرو بخش بودتا با انرژی

مضاعف دوره ی  کارشناسی رو شروع کنم.

فرداش رفتم دنبال خواهرزاده ام که دوم دبستانه و در مدرسه ای درس می خونه که منم دوران دبستانم

رواونجا گذروندم. وقتی رفتم تومدرسه حال عجیبی داشتم. 5 سال از بهترین سالهای عمرم تو اون

مدرسه گذشته بود.

رفتم پیش ناظمشون گفتم اینجا درس خوندم و هم اومم دنبال خواهرزاده ام و هم اینکه تو کلاسها قدم

بزنم و اون دوران رو برای خودم دوباره زنده کنم. ناظمه خنده اش گرفت وگفت برو ولی اگه شلوغ کنی از

مدرسه می اندازمت بیرون(به شوخی) وای وقتی می رفتم تو کلاسها چه احساس خوبی داشتم. خیلی

تغییر کرده بود ولی خوب شکل کلی اش عوض نشده بود.

خلاصه اینکه لحظات خوبی برام سپری شد تا اینکه پس فرداش رفتم کاشان تا اولین هفته کلاسها رو

تجربه کنم.

راستش کمی از استادهاش استرس داشتم چون شنیده بودم خیلی سخت گیرن ولی وقتی اومدن

سرکلاس فهمیدم اون قد هم که میگن استادهاشون دره پیت نیستن بلکه خیلی هم خوبن. به جز استاد

ریاضی گسسته که خانمه ولی خوب اونم زیاد بد نیست. راستی کارشناسی 70 واحد بیشتر نیست و

میشه در 3 ترم تمومش

کرد که اگه خوب بخونم ودر عرض 3 ترم با 1 یا 2 تا تابستون تمومش کنم خیلی عالیه.

با 3 تا از بچه ها اونجا خونه گرفتیم. 2تا بچه تهران و یکی هم بچه اصفهان که بچه هایی خوبی هستن و

قراردوسال با هم هم خونه بشیم.

تو این هفته دوتا از کلاسها که پشت سرهم بود کنسل شدی و من با یکی از بچه ها رفتیم باغ فین.

خیلی قشنگ و سرسبزو خوش اب و هوا بود. حمام باغ فین که امیرکبیر رو کشتن هم رفتیم. چقدر خوف

بود.

در کل شهر کاشان شهر خوبی هستش یعنی از تاکستان توپ تره. شهر ارزون قیمتی هم هستش.

می خوام از همین اول شروع کنم به درس خوندن تا اخر ترم به مشکل برنخورم و با خیال راحت این

مقطع روهم به پایان برسونم. به خصوص اینکه 3تا ریاضی هم دراین ترم دارم و این کارم رو کمی مشکل 

کرده.

خلاصه اینکه اتفاقات مهم این یک هفته ای که من نبودن اینها بود که سعی کردم به اختصار اونها رو در

این دفترچه خاطراتم به ثبت برسونم.

شاد و موفق باشید

زندگی من احمد

+ نوشته شده توسط احمد در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 10:11 |